در هم تنیدگی اقتصاد با اخلاق
پرسش از نسبت اقتصاد و اخلاق، در حقیقت پرسش از امکان یا امتناع بیطرفی اقتصاد است. پرسش اینجاست که آیا میتوان قلمرویی از کنش انسانی را تصور کرد که در آن، محاسبه جای معنا را بگیرد و قیمت به جای ارزش بنشیند بیآنکه در پس این جابهجایی، نوعی داوری هنجاری پنهان شده باشد. بسیاری از روایتهای مدرن، بازار را به مثابه سازوکاری خودتنظیمگر و خنثی تصویر میکنند که گویا اگر از مداخلههای بیرونی مصون بماند، در درون خویش به تعادل میرسد و خیر جمعی را، ولو ناخواسته، تولید میکند. در چنین تصویری، اقتصاد بیشتر به دستگاهی فنی شباهت دارد تا به نهادی ریشهدار در حیات اجتماعی. یعنی مجموعهای از ترجیحات، انگیزهها و قیمتها که در چارچوبی ریاضیاتی سامان مییابد. اما این تصویر، اگرچه در سطح نظری منسجم به نظر میرسد، با رجوعی کوتاه به تاریخ، دچار ترکهای عمیق خواهد شد.
همانطور که میدانیم در جوامع باستانی، دادوستد نه فقط به عنوان انتقال کالا بلکه انتقال اعتماد شناخته میشود و از سوید یگر معامله نه فقط مبادله ارزش مصرفی، بلکه بازتولید رابطهای اجتماعی محسوب میگردد. در بازارهای یونان و روم، در کاروانسراهای ایران، و در میدانهای تجاری شرق، کنش اقتصادی در بستری از منزلت، آبرو و اعتبار معنا مییافت. معاملهگر، اگرچه به سود میاندیشید، اما همزمان سرمایهای نامرئی را نیز در معرض خطر قرار میداد. از همین رو، سودِ بیحد نه صرفاً نشانه هوشمندی بلکه گاه قرینه بیانصافی تلقی میشد و این تلقی، در قالب قواعد فقهی، حقوقی و عرفی تثبیت میگردید.
همچنین مفهوم «قیمت عادلانه» پیش از آنکه در نظریههای اقتصادی صورتبندی شود، در وجدان جمعی جوامع حضور جدی داشت. در اندیشه متفکرانی چون توماس آکوئیناس، قیمت صرفاً برآیند تلاقی عرضه و تقاضا نبود، لازمه آن سازگاری با عدالت بوده است. بدین معنا که اگر معاملهای، ولو با رضایت ظاهری طرفین، به استثمار یا افساد نظم اجتماعی میانجامید، از منظر اخلاقی مخدوش محسوب میشد. اقتصاد در چنین فضایی نه حوزهای مستقل، بلکه بخشی از پیکره اخلاقی جامعه و همچون عضوی که بدون گردش خون ارزشها، قادر به ادامه حیات نیست تصویر میگردید.
البته تاریخ، لحظاتی از گسیختگی نیز به خود دیده است. برای نمونه قحطیهای فراگیر، جنگهای طولانی و فروپاشیهای سیاسی، صحنههایی را رقم زدهاند که در آنها بقا بر هر قاعدهای تقدم یافته است. اما از همین استثناها میتوان قاعده را آشکار ساخت. مطابق قاعده مذکور، آنچه اقتصاد را در وضعیت عادی پایدار میسازد، نه اضطرار بقا بلکه ثبات هنجاری است. زمانی که قرارداد اجتماعی فرو میریزد، اخلاق نیز تضعیف شده و اقتصاد به صحنهای از رقابت عریان بدل میگردد که چنین وضعیتی نه نظم، بلکه تعلیق نظم خواهد بود.
با ورود به قرن هجدهم، صورتبندی تازهای از بازار شکل گرفت که یکی از چهرههای برجسته آن آدام اسمیت بود. او را غالباً با استعاره «دست نامرئی» میشناسند. دست نامرعی به ظاهر، خودبسندگی بازار را القا میکند درحالی که پیش از نگارش اثر مهم ثروت ملل، او در نظریه احساسات اخلاقی تأکید کرده بود که همدلی و حساسیت اخلاقی، بستر شکلگیری کنش است. در نگاه او، انسان صرفاً موجودی منفعتطلب تلقی نمیشود، بلکه موجودی است که نیازمند تأیید اخلاقی دیگران بوده و از رهگذر همین نیاز، رفتار خود را تنظیم میکند.
به رغم همه آنچه گفته شد، آنچه در سدههای بعد رخ داد، نه حذف کامل اخلاق از اقتصاد، بلکه به حاشیه رفتن آن در تحلیلهای نظری است. حائز اهمیت است که بازار همچنان بر اعتماد و التزام به قرارداد متکی ماند، اما این عناصر به پیشفرضهایی خاموش بدل شدند که محافظت از آنها نیازی به حراست جدی ندارد.
در قرن بیستم، جامعهشناسی با طرح پرسشهای تازه نشان داد که حتی عقلانیت اقتصادی مدرن نیز بر شانههای نوعی اخلاق ایستاده است. ماکس وبر در اثر خود با عنوان اخلاق پروتستانی و روح سرمایه داری وضیح داد که چگونه نوعی انضباط درونی و تعهد اخلاقی به کار، امکان انباشت سرمایه را فراهم آورد. او توضیح میدهد که اگر کار صرفاً وسیله معاش بود و نه تکلیف یا رسالتی معنوی، روح سرمایهداری به شکل کنونیاش تکوین نمییافت. به بیان دیگر، آنچه ما امروز «کارآمدی اقتصادی» مینامیم، از نظر ماکس وبر در آغاز در افقی ارزشی معنا پیدا کرد.
وبر در واقع میکوشید به مسئلهای پاسخ دهد که نه صرفا اقتصادی، بلکه تاریخی و تمدنی در نظر گرفته میشد. چرا سرمایهداری مدرن، به معنای نظاممند و عقلانیِ آن، در برخی بسترهای فرهنگی خاص پدیدار گشت و نه در همه جوامعی که تجارت و سودجویی در آنها وجود داشت؟ او تأکید میکرد که میل به سود امر تازهای نبود. حرص و انباشت، در تمدنهای گوناگون پیش از اروپا نیز وجود داشت. آنچه تازه بود، تبدیل کار روزمره به «وظیفهای اخلاقی» و نوعی تعهد درونی و مستمر شناخته میشد. در برخی شاخههای پروتستانیسم، بهویژه در سنت کالوینی، کار دیگر صرفاً وسیله تأمین معاش تلقی نمیشد، بلکه عرصهای برای اثبات جدیت معنوی و انضباط شخصی به شمار میرفت. در چنین فضایی، صرفهجویی، پرهیز از مصرف تجملی و بازسرمایهگذاری سود، نه یک انتخاب صرفاً عقلانی، بلکه رفتاری اخلاقاً موجه و حتی مطلوب محسوب میگردید. به این ترتیب، آنچه بعدها به عنوان «عقلانیت اقتصادی» شناخته شد، در آغاز تجسم یک جهانبینی اخلاقی خاص بوده است. جهان بینی خاصی که اگرچه بهتدریج از ریشههای دینی خود فاصله گرفت، اما همچنان ساختار درونی سرمایهداری مدرن را شکل داد و به آن معنا بخشید.
اما اگر به دوره معاصر بیاییم، بحران مالی ۲۰۰۸ بهخوبی نشان میدهد که اقتصاد نمیتواند از اخلاق مستقل بماند. مسئله، صرفاً خطای مدلهای ریاضی یا پیشبینیهای اشتباه نیست. مسئله اینجاست که در فضای سالهای منتهی به 2008، فرهنگی شکل گرفته بود که در آن ریسکپذیری منفک از مسئولیتپذیری تلقی میشد. پاداشهای کوتاهمدت مدیران، از پیامدهای بلندمدت تصمیماتشان منفک شد و سازوکارهایی پدید آمد که امکان انتقال ریسک را فراهم میکرد بیآنکه انتقال پاسخگویی را تضمین کند. در نتیجه اعتماد فروریخت و هنگامی که اعتماد فرو میریزد، هزینههای نظارت افزایش مییابد، قراردادها پیچیدهتر میشوند و روابط اقتصادی از سادگی و شفافیت تهی میگردند.
باید پذیرفت که هر نظام اقتصادی ناگزیر به این پرسش پاسخ میدهد که چه چیز قابل قیمتگذاری است و چه چیز باید بیرون از منطق مبادله باقی بماند. آیا میتوان کرامت انسانی، سلامت عمومی یا محیط زیست را صرفاً در قالب عدد و نمودار صورتبندی کرد؟ این پرسشها، پیش از آنکه اقتصادی باشند، اخلاقیاند. حتی سکوت در برابر آنها نیز نوعی موضعگیری هنجاری است. بنابراین شاید مسئله اصلی این نباشد که چگونه اخلاق را به اقتصاد اضافه کنیم، بلکه این باشد که دریابیم اقتصاد همواره درون شبکهای از ارزشها عمل میکند که اگر تضعیف شود، نهتنها معنا بلکه کارکرد اقتصاد نیز دچار اختلال خواهد شد.