آنچه تحت عنوان جهانیشدن تجربه کردهایم، دستکم در شکل مسلط آن که در اواخر قرن بیستم ظهور کرد، نه فقط جابهجایی کالا و سرمایه، بلکه نوع خاصی از عقلانیت سازمانی بود. مطابق چنین عقلانیتی، سازمان خوب، سازمانی شناخته میشود که میتواند سریعتر رشد کند، هزینهها را پایین بیاورد، در بازارهای بیشتری حضور پیدا کند و در نهایت ارزش بیشتری برای سرمایه ایجاد کند. فضای مدیریتی ایران نیز از چنین عقلانیتی بینصیب نماند. به تبع آن، دانش مدیریت نیز تا حد زیادی همین منطق را پذیرفت. بهرهوری، رقابت، مقیاس، عملکرد و بازده، همگی اجزای چنین منطقی بودند که خودشان را در قالب تصمیمات مدیریتی عقلانی و توجیهپذیر عرضه کردند. شاید نکته مهم همینجا باشد: مسئله فقط تغییر شیوه اداره سازمانها نبود، بلکه بهتدریج خودِ تصور ما از «سازمان خوب» نیز تغییر کرد. سازمانی که بیشتر تولید میکرد، سریعتر رشد میکرد و بازده بیشتری داشت، نه فقط کارآمدتر، بلکه به معنایی عمیقتر، ارزشمندتر تلقی میشد.
اما مسئله اینجاست که این مفاهیم در ابتدا ابزارهایی برای اداره بهتر سازمان بودند، اما به مرور از ابزار، به معیارهایی برای تعیین ارزشمندی در سازمان بدل شدند. در این وضعیت، بهرهوری دیگر فقط یک شاخص مدیریتی نیست، بلکه به معیاری برای قضاوت درباره کیفیت تصمیم، نیروی انسانی و حتی روابط درون سازمان تبدیل میشود. حال، در این میان رویکردهای دگرجهانیسازی ظهور میکنند که چنین رویکردی را، یعنی انحصار یک شکل خاص از جهانیشدن، به چالش میکشند تا از ایجاد یک منطق اقتصادی تحولناپذیر و ثابت جلوگیری کنند. دگرجهانیسازی لزوماً به معنای مخالفت با جهانیشدن نیست. مسئله اصلی آن، مخالفت با این تصور است که تنها یک شیوه از جهانیشدن ممکن است و تنها یک منطق اقتصادی میتواند در مقیاس جهانی اعتبار داشته باشد. از این منظر، پرسش مهم دیگر این نیست که چگونه خود را با جهانیشدن موجود سازگار کنیم، بلکه این است که چه نوع جهانیشدنی را میخواهیم؟
در فضای اقتصاد اجتماعی، پرسش متفاوتی وارد میدان میشود: چنانچه سازمان را فقط برای تولید بازده اقتصادی طراحی نکنیم، چه اتفاقی میافتد؟ البته پاسخ آن، دستکم در سطح نهادی، چیز تازهای نیست. تعاونیها، انجمنها، سازمانهای همیاری، بنیادها، بنگاههای اجتماعی و نهادهای مردمی سالهاست که شکل دیگری از فعالیت اقتصادی را تجربه میکنند. اما اهمیت آنها امروز دقیقاً در این است که نشان میدهند اقتصاد میتواند بدون حذف رابطه اجتماعی از درون خود عمل کند. یعنی رابطه اجتماعی الزاماً چیزی نیست که پس از پایان فعالیت اقتصادی به آن اضافه شود؛ میتواند از ابتدا بخشی از نحوه سازمانیافتن فعالیت اقتصادی باشد. این فقط نوعی تفاوت در مأموریت سازمان نیست، بلکه تفاوتی در معیار مدیریت است. وقتی اعضا، کارکنان، جامعه و محیطزیست صرفاً «ذینفع» نیستند، بلکه بخشی از منطق مشروعیت سازماناند، مدیر دیگر نمیتواند خود را صرفاً تکنسین تخصیص منابع تصور کند. او باید میان منافع، ارزشها و روابط انسانی نیز داوری کند. شاید بتوان گفت در اینجا «مدیریت» از مسئله بهینهسازی منابع، به مسئله سازماندهی روابط انسانی تغییر جهت میدهد.
بنابراین، در اصول در حال توسعه در اقتصاد اجتماعی، نه فقط جایگزینی برای اقتصاد متعارف، بلکه میتوان جایگزینی برای مدیریت متعارف نیز یافت. در شیوه مدیریت متعارف، مدیران سازمانها غالباً با مسئله کنترل و بهینهسازی مواجه هستند. اما در سازمانهای اقتصاد اجتماعی، مسئله به غایت پیچیدهتر میشود؛ چرا که این پرسش مطرح میشود که چگونه میتوان میان استقلال افراد و انسجام جمعی، میان پایداری اقتصادی و تعهد اجتماعی، و میان تصمیمگیری سریع و مشارکت واقعی، تعادلی معنادار ایجاد نمود. اینجا دیگر نمیتوان مشارکت را صرفاً یک ابزار برای افزایش انگیزه کارکنان در نظر گرفت. مشارکت خود به بخشی از مسئله مدیریت تبدیل میشود. اعتماد نیز از یک ویژگی اخلاقی یا فرهنگی، به یک سرمایه سازمانی تبدیل میشود؛ سرمایهای که نمیتوان با دستور ایجادش کرد و نمیتوان فقدان آن را صرفاً با تکنیکهای مدیریتی جبران کرد.
پژوهشهای مدیریتی درباره اقتصاد اجتماعی و همبستگی نیز بر همین تغییر معنادار در حکمرانی و مدیریت تأکید دارند. اینجاست که مدیریت قرن بیستویکم با شناخت بهتر ظرفیت همکاری و اعتماد گره میخورد. به همین سبب میگوییم رویکرد دگرجهانیسازی، با قرائتی که اقتصاد اجتماعی ارائه میدهد، میتواند درسهای قابل تأملی برای فضای مدیریت متعارف داشته باشد. با این وجود، نباید فراموش کرد که قرائت فعلی اقتصاد اجتماعی و همبستگی از آلترگلوبالیزیشن الزاماً بینقص نیست، چرا که قرائت واحدی در این حوزه وجود ندارد و خود اقتصاد اجتماعی نیز مجموعهای متنوع و گاه متعارض از تجربههای نهادی است. اما اهمیت ویژه چنین نگرشی در اینجاست که اقتصاد اجتماعی نشان میدهد جهانیشدن لزوماً نباید به معنای یکسانشدن منطق سازمانها باشد. شاید مسئله آینده مدیریت نیز دقیقاً همین باشد: چگونه میتوان سازمانهایی ساخت که در یک جهان بهشدت بههمپیوسته، بدون آنکه در منطق یکسانساز بازار جهانی حل شوند، همچنان بتوانند به انسانها، جوامع و روابطی که به آنها معنا میدهند پاسخگو بمانند؟ اگر جهانیشدن قرار است صرفاً سرعت گردش سرمایه را افزایش دهد، مدیریت نیز ناگزیر در همان منطق باقی خواهد ماند. اما اگر بتوان جهانیشدن را بهمثابه شبکهای از جوامع، همکاریها و ظرفیتهای انسانی دوباره تصور کرد، آنگاه اقتصاد اجتماعی دیگر یک حاشیه در اقتصاد جهانی نیست؛ بلکه میتواند یکی از مکانهایی باشد که در آن، شکل دیگری از مدیریت و شاید شکل دیگری از جهانیشدن در حال تمرین است.
دیدگاهها