دلالت فیلم «دره من چه سرسبز بود» برای اقتصاد اجتماعی، قبل از اینکه نیازی به تحلیلهای پیچیده و تئوریک داشته باشد، در همان لایه رویین فیلم بهخوبی آشکار است.
در این فیلم ما با یک سرمایهداری افسارگسیخته و بیرحم، با یک منطق کاملاً مادی و سودمحور روبهرو هستیم که نهتنها ساکنان یک دره سرسبز و آرام را بهمرور اجیر چرخدندههای خودش کرده، بلکه سود اقتصادی بیشتر و عطش پایانناپذیرش برای انباشت سرمایه ایجاب میکند که دمبهدم فشارهای مضاعفی بر این کارگران وارد کند، حقوقشان را به بهانههای مختلف و با استفاده از نیروی کار ارزانتر کاهش دهد، ریههای آنها را با غبار زغالسنگ پر کند، نظام فرهنگی و اجتماعیشان را از هم بپاشد و محیط زیست بکر و زیبای دره را زیر انبوهی از دودههای سیاه مدفون کند.
از طرف دیگر، این سیستم توسط یک ایدئولوژی مذهبی قشری و ریاکارانه نیز تقویت و تأیید میشود.
همینطور عقاید رسوبکرده در دل این جامعه، مثل موعظههایی درباره قناعت، رنج کشیدن در این دنیا برای رستگاری در دنیای دیگر، اطاعت محض و … نیز عملاً فرصت رشد و توسعه به این منفعتطلبی بیضابطه میدهد.
در مقابل این هیولا هم مکانیسمهای دیگری شکل میگیرد که میخواهند در برابر این زیادهروی مقاومت کنند و از جامعه، اقتصاد خرد، محیط زیست و در یک کلمه از زندگیشان در برابر این ویرانگری محافظت کنند.
خب، تا همین جای کار، پیام اقتصاد اجتماعی فیلم بهخوبی و با وضوح تمام آشکار است.
اما کار جان فورد با ساختن هنرمندانه این تصویر دراماتیک تمام نمیشود، بلکه تازه شاهکارش از همینجا شروع میشود.
نقطه نبوغ فیلم دقیقاً آنجاست که انگار ما در پیشروی داستان صرفاً با یک الگوی واحد از مقاومت روبهرو نیستیم، بلکه آمیزههایی از کنشهای مختلف را شاهدیم که هرکدام سرنوشت متفاوتی پیدا میکنند.
اولین الگوی مقاومت که در عین حال دردناکترین آنها هم هست، در قامت پدر خانواده متجلی میشود.
پدر نماد باشکوهی از دوران گذشته، ارزشهای سنتی، شرافت کاری و اخلاق فردی است.
در جهانبینی پدر، یک قرارداد نانوشته و مقدس وجود دارد: تو سخت و صادقانه کار میکنی و در عوض، سیستم دستمزد منصفانه تو را میپردازد و احترامت را حفظ میکند.
پدر گمان میکند که اگر انسانها در حریم خانواده و زندگی شخصی انسانهای خوبی باشند، به قوانین احترام بگذارند و شاکر خدا باشند، هیچ گزندی به آنها نمیرسد.
پدر نمیفهمد که در منطق سودمحورِ معدن، شرافت فردی کوچکترین ارزشی ندارد و تنها چیزی که مهم است، استخراج زغالسنگ با کمترین هزینه ممکن است.
در نهایت، پدر قربانی وفاداریاش به سیستم ساخته ذهن خودش میشود، ناموسش را به صاحبان معدن واگذار میکند و خودش هم در اعماق همان معدنی که تمام عمر و جوانیاش در آن سپری شده بود، مدفون میشود.
الگوی دوم مقاومت، در شخصیت کشیش نمود پیدا میکند.
آقای گریفید یک مصلح اجتماعی و روشنفکر است که در میان آسمان ایمان و زمین سخت و بیرحم واقعیتهای اجتماعی سرگردان مانده است.
کشیش برخلاف هیئت امنای کلیسا، دردهای مردم را میبیند و سعی میکند مرهمی بر زخمهای آنها باشد و در برابر ریاکاری مذهبی بایستد.
اما مقاومت او هم آغشته به یک انفعال خودویرانگر است.
کشیش هم گمان میکند که با ایثار و فداکاری فردی میتواند جلوی تباهی را بگیرد.
بزرگترین و نمادینترین تجلی این تفکر در فیلم، در رابطه عاشقانهاش با تنها دختر خانواده مورگان رخ میدهد.
گریفید از ترس اینکه مبادا این دختر را شریک فقر و خطرات زندگی یک کشیش معترض کند، عشقش را پس میزند و او را به سوی یک ازدواج مصلحتی با پسر ثروتمند مالک معدن هل میدهد.
نتیجه این ایثار این است که هم کشیش و هم معشوقهاش دچار ویرانی روح میشوند و در نهایت، کشیش با تهمتها و شایعات همان جامعهای که قصد نجاتش را داشت، طرد میشود.
در نقطه مقابل این دو الگو، جامعه کارگری و رأس آنها پسران بزرگتر خانواده قرار دارند که نماینده آگاهی طبقاتی هستند.
آنها خیلی زودتر از پدر متوجه میشوند تنها راه مقابله با قدرت متمرکز سرمایه، ایجاد یک قدرت متمرکز انسانی از طریق اتحادیهها و اعتصابات کارگری است.
اما در مسیر این مبارزه ساختاری، پیوندهای عاطفی و سرمایه اجتماعی درون خانواده دچار گسست میشود.
پسرها برای مبارزه با سیستم، مجبور میشوند در مقابل پدر بایستند و میز شام که نماد مقدس همبستگی و گرمای زندگی بود را یکییکی ترک کنند.
اعتصابات هم در عمل چنان فشار فقر و گرسنگیای را بر جامعه تحمیل میکند که در نهایت شکست میخورد.
بسیاری از برادران دره را ترک میکنند و به آمریکا یا مستعمراتش میروند که استعارهای از همان پدیده آمریکایی شدن یا روند جهانیسازی است که در آن، جوامع محلی و هویتهای بومی در دل یک اقتصاد بیمرز ناپدید میشوند.
اما شاهکار فورد و تنها کسی که میشود به آن در این تاریکی امید داشت، الگوی چهارم، یعنی شخصیت کوچکترین پسر خانواده و راوی داستان است.
هیو کسی است که تمام این الگوهای دور و بر خودش را با دقت دارد.
میبیند و تأثیر میپذیرد، شرافت، وقار و عشق به خانواده را از پدر یاد میگیرد؛ اراده، دانش و قدرت کلمات را از کشیش؛ شجاعت برای ایستادن در برابر ظلم را از برادران بزرگتر و بهخصوص از مادر شیردلش.
اما رفتارهای هیو در طول فیلم شبیه رفتارهای هیچکدام از اینها نیست و حتی بهظاهر متناقض و غیرمنطقی به نظر میرسد که البته همین تناقضات شخصیت او را میسازد.
ایثار پدر ریشه در سنت، جبر طبقاتی و عادات گذشته دارد. پدر اصلاً دنیای بیرون از معدن را نمیشناسد و وفاداریاش به سیستم، ناشی از یک خوشبینی ناآگاهانه است.
اما هیو برخلاف پدر نسبت به دنیای جدید آگاه است، او باهوش است و بالاترین نمرات مدرسه را گرفته و بلیت خروج از دره را در دست دارد، اما به معدن برمیگردد، چرا که میفهمد برای درک درد مردم و ماندن کنار آنها، باید دستهایش سیاه شوند. این کار کردن در معدن از جنس کار در معدن پدرش نیست و با عقل عادی هم جور درنمیآید و همین هم ارزشمندش کرده است.
از طرف دیگر، ایثار کشیش هم یک فداکاری دگماتیک است و عشق واقعیاش را قربانی یک ایده انتزاعی، اصلاحات کلیسا و وظیفه روحانی میکند.
اما ایثار هیو برای مفاهیم انتزاعی نیست. هیو برخلاف کشیش، هرجا لازم باشد دست به خشونت هم میزند، یاد میگیرد که برای دفاع از خودش مشت بزند. او میفهمد برای حفظ لطافت در یک دنیای خشن، گاهی هم باید جنگید.
مبارزهای که هیو ترتیب میدهد هم از جنس اعتراضات کارگری نیست. هیو در واقع از همه بیشتر سرمایه اجتماعی را محافظت میکند. در دنیای مدرنی که سیستم سرمایهداری همهچیز را برای رسیدن به سود بیشتر فدا میکند، به یاد آوردن بزرگترین نافرمانی است و وقتی هیو با صدای آواز مردان بزرگ میشود، وقتی تلاش میکند خانواده از هم پاشیده را به هم متصل نگه دارد، در واقع در حال محافظت از همین همبستگی اجتماعی است، اما نه به مدل پدر، کشیش یا برادران بزرگتر.
این مسئله وقتی جالبتر میشود که توجه کنیم آنچه برای هیو دره سرسبز و دوران طلایی است، چهبسا برای نسل قبل، پدرِ پدر، آغاز ویرانی دوران کشاورزی پیش از معدن بوده باشد. پس ما در اینجا صرفاً با یک حقیقت مطلق تاریخی مواجه نیستیم، بلکه دریچه نگاه راوی برای معنا بخشیدن به گذشته است که اهمیت دارد. یعنی در واقع راوی در اینجا حامل گذشته و پیامآور آینده است.
شاید دقیقاً در همین نقطه هم باشد که هیو از سایر کاراکترها که آنها هم البته انسانهای بزرگی بودند فاصله میگیرد.
و حالا سوالی که پیش میآید این است که چه الگویی از اقتصاد اجتماعی هست که میتواند چنین نقشی را ایفا کند و به دام خوشبینی و خودویرانگری و اعتراض غیرمسئولانه نیفتد؟
دیدگاهها