رسانه اقتصاد اجتماعی

بدن در برابر بازار: شکست منطق اقتصاد جریان غالب در مدیریت مالکیت اصیل

فائزه عاطفی‌نیا ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
۷   دقیقه مطالعه

کتاب Titmuss (2018) The gift relationship: From human blood to social policy, در راستای تأمل درباره نسبت میان نوعی از «مالکیت اصیل» یعنی مالکیت خون که در بدن انسان است و دو سنت فکری اقتصاد کلاسیک و اقتصاد اجتماعی حاوی دلالت‌های قابل توجهی است. خون و بدن انسان نمونه‌ای بنیادین از مالکیت اصیل‌اند، زیرا برخلاف مالکیت‌های قراردادی و اعتباری، برآمده از وجود طبیعی انسان هستند و فهم آن‌ها برای فهم هر نوع مالکیت دیگری ضروری است. از آنجا که الگوهای اقتصادی، شیوه تعامل ما با اشکال مالکیت را شکل می‌دهند، بررسی اینکه اقتصاد کلاسیک یا اقتصاد اجتماعی کدام‌یک در مدیریت این نوع مالکیت اصیل—یعنی اهدای خون—کارآمدتر است، اهمیتی دوچندان می‌یابد.

اقتصاد کلاسیک (بنیانگذاران: آدام اسمیت، دیوید ریکاردو، توماس مالتوس و…) بر مبنای فرض انسان اقتصادی (Homo Economicus) بنا شده است؛ انسانی عقلانی، محاسبه‌گر و منفعت‌جو که رفتار او از طریق سود و زیان قابل پیش‌بینی است. بازار در این نگاه نهادی خودتنظیم‌گر است و در شرایط رقابت کامل، منابع را به شکل بهینه تخصیص می‌دهد. دخالت دولت مخل این کارایی تلقی می‌شود. مالکیت خصوصی و سودآوری نقش محوری دارد و اخلاق، ارزش‌ها و جامعه نقشی فرعی پیدا می‌کنند. در این دیدگاه، اقتصاد از سیاست و اجتماع جدا فرض می‌شود.

اقتصاد اجتماعی یا فرهنگی-سیاسی (بنیانگذاران: کارل پولانی، امیل دورکیم، آمارتیا سن ) انسان را موجودی اجتماعی—نه صرفاً سودجو—می‌بیند. رفتار اقتصادی در این نگاه محصول شبکه‌ای از هنجارها، اخلاق، فرهنگ و روابط اجتماعی است. بازار جایگاه دارد اما کامل نیست و به‌تنهایی قادر به ایجاد عدالت و کارایی نیست؛ به همین دلیل، دولت باید فعالانه شکست‌های بازار را کاهش دهد، از انحصار جلوگیری کند و رفاه و فرصت‌های برابر ایجاد کند. در این منظر، اقتصاد در دل جامعه است و بدون ملاحظات اخلاقی و اجتماعی قابل فهم نیست (Fine & Milonakis, 2012) (Jessop & Sum, 2019), . این دو درک متفاوت از انسان و جامعه، در مواجهه با موضوعی چون اهدای خون—که مستقیماً با بدن، اخلاق، و روابط اجتماعی گره خورده—به طور بنیادین به نتایج متفاوت می‌انجامند

مطالعات کتاب نشان می‌دهد که بازار خون، به‌ویژه در آمریکا که نمونه بارز منطق بازار آزاد است، حتی بر اساس معیارهای سنتی اقتصاد کلاسیک نیز ناکارآمد است. نظام تجاری خون در آمریکا، در مقایسه با سیستم داوطلبانه بریتانیا از نظر اقتصادی با هدررفت و کمبود مزمن مواجه است و هزینه‌های خارجی سنگینی ایجاد می‌کند. از نظر اداری بوروکراسی و هزینه‌های سازمانی گسترده‌تری دارد. قیمت هر واحد خون ۵ تا ۱۵ برابر بالاتر از بریتانیاست، درحالی‌که کیفیت و ایمنی پایین‌تر است. اتکای بازار به فروشندگان فقیر و نبود نظارت کافی، ریسک بیماری و مرگ را افزایش می‌دهد. در مقابل، سیستم داوطلبانه هم کارآمدتر و هم از نظر اخلاقی و اجتماعی ایمن‌تر است. این مقایسه نشان می‌دهد که ادعای کارایی بازار آزاد در عمل با شکست جدی مواجه می‌شود.

کتاب همچنین تأکید می‌کند که بسیاری از هزینه‌های اجتماعی، اخلاقی و انسانی اساساً قابل اندازه‌گیری نیستند و به همین دلیل، روش هزینه–فایده اقتصاد کلاسیک توانایی درک کیفیتی پدیده‌هایی مانند همبستگی اجتماعی، اعتماد یا آسیب اخلاقی را ندارد. رفاه انسانی نه‌ چیزی است که بتوان آن را کمّی کرد و نه قابل تقلیل به «رفاه اقتصادی» است. همین محدودیت باعث می‌شود تجاری‌سازی خون پیامدهای عمیق اجتماعی داشته باشد که ابزارهای اقتصادی کلاسیک قادر به ثبت آن نیستند.

نتایج کتاب نشان می‌دهد که تجاری‌سازی خون نه‌تنها نوع‌دوستی را کاهش می‌دهد، بلکه موجب کنار رفتن اهداکنندگان داوطلب و افزایش وابستگی سیستم به افراد فقیر و آسیب‌پذیر می‌شود. این امر ساختاری استثماری ایجاد می‌کند: کسانی که کمترین امکان انتخاب را دارند، بیشترین خون را تأمین می‌کنند. تجاری‌شدن مراقبت‌های پزشکی نیز پیامد مشابهی دارد. بیمارستان‌های سودمحور به‌جای تقویت حس تعلق و خدمت عمومی، بر اقامت کوتاه، گردش سریع بیمار و انتخاب بیماران سودآور تمرکز می‌کنند. رابطه پزشک و بیمار نیز از یک رابطه انسانی و اخلاقی به رابطه‌ای مبتنی بر معامله و ارزش پولی تبدیل می‌شود. در کنار این‌ها، استفاده از زندانیان برای آزمایشات خونی، افزایش احتمال خون آلوده و تضعیف نظارت علمی، همگی مصادیق دیگری از تأثیرات اخلاقی منفی بازار خون هستند.

در اقتصاد اجتماعی، رابطه اهدای خون یک رابطه هدیه‌محور است: عملی اخلاقی که در آن فرد برای دیگری ارزش قائل است، نه برای سود شخصی. اما اقتصاد کلاسیک حتی در روابط هدیه‌محور نیز نشانه‌های محاسبه‌گری و سودجویی را برجسته می‌کند. نویسندگانی چون شوارتز، وبلن و بلائو نیز نشان داده‌اند که بسیاری از تعاملات اجتماعی در جوامع مدرن، رنگ اقتصادی به خود گرفته‌اند. اما کتاب تأکید می‌کند که اهدای خون نمی‌تواند در قالب چنین رابطه‌ای فهمیده شود، زیرا در عمل منجر به استثمار گروه‌هایی می‌شود که از نظر اقتصادی «ناتوان» تلقی می‌شوند—فقرا، زندانیان، اقلیت‌ها و افراد کم‌مهارت.

یکی از نکات مرکزی کتاب این است که بازار آزاد ادعا می‌کند آزادی انتخاب ایجاد می‌کند، اما در عمل آزادی واقعی را محدود می‌سازد. کسانی که از نظر زیستی توان انتخاب ندارند—بیماران، سالمندان، کودکان—وابسته به سیستمی می‌شوند که انگیزه اصلی‌اش سود است، نه مراقبت. فروشندگان خون نیز در شرایط اجبار اقتصادی عمل می‌کنند، نه انتخاب آزاد. به این ترتیب، بازار نه‌تنها آزادی را افزایش نمی‌دهد بلکه آزادی‌های دیگران را نیز از بین می‌برد. این وضعیت به تدریج سایر حوزه‌های پزشکی و اجتماعی را نیز آلوده می‌کند و رفتارهای غیر اخلاقی را عادی می‌سازد.

کتاب تأکید می‌کند که علم امروز برخلاف قرن نوزدهم، هیچ پشتوانه‌ای برای تداوم ارزش‌های بازار در سیاست‌های اجتماعی ارائه نمی‌کند. در حوزه‌هایی مانند سلامت، بدن و خون، منطق بازار نه‌تنها ناکارآمد است بلکه خطرناک نیز هست. ازاین‌رو، وظیفه دولت است که با سیاست اجتماعی، نیروهای اجبار و سودجویی در بازار را محدود کند تا فضا برای انتخاب اخلاقی، نوع‌دوستی و همبستگی اجتماعی فراهم شود.

بر اساس این استدلال‌ها، مدیریت «مالکیت اصیل»—یعنی بدن انسان—در چارچوب اقتصاد اجتماعی بسیار کارآمدتر، عادلانه‌تر و انسانی‌تر است. اقتصاد کلاسیک به دلیل محدودیت‌های مفهومی، اخلاقی و عملی، نه می‌تواند از ارزش‌های انسانی محافظت کند و نه می‌تواند کارایی واقعی ایجاد کند؛ در حالی که اقتصاد اجتماعی قادر است میان کارایی، عدالت و کرامت انسانی توازن برقرار کند.

این تحلیل کاملاً با مفهوم ازخودبیگانگی در اندیشه مارکس سازگار است. از نگاه مارکس، هنگامی که پیوند اصیل انسان با آنچه متعلق به اوست گسسته شود و شیء یا عمل انسانی به «کالا» بدل گردد، فرآیند ازخودبیگانگی آغاز می‌شود (Starosta, 2017). در نظام بازار خون، این گسست دقیقاً در نقطه‌ای رخ می‌دهد که مالکیت اصیل انسان بر بدن خویش به مالکیتی صوری و کالایی تبدیل می‌شود. در مقابل، اقتصاد اجتماعی که مبادله را بر اخلاق، نوع‌دوستی و اصالت کنش انسانی بنا می‌کند، زمینه‌های ازخودبیگانگی را بازتولید نمی‌کند و به همین دلیل کارآمدتر و انسانی‌تر عمل می‌کند.

ورود خون به منطق بازار نه‌تنها یک شکست اقتصادی و اخلاقی است، بلکه شکل حادی از ازخودبیگانگی مارکسی را رقم می‌زند (Mahon-Daly, 2015)؛ زیرا بنیادی‌ترین تجربه مالکیت—یعنی مالکیت بر بدن—به تابعی از قیمت و نیاز اقتصادی تقلیل می‌یابد. شکست بازار در حوزه مالکیت اصیل هشدار و الگو برای مالکیت‌های اعتباری است. هر جایی که مالکیت قراردادی بر دارایی‌ها و منابع انسانی بدون رعایت اصول اخلاقی، اجتماعی و کرامت افراد اداره شود، احتمال ناکامی اقتصادی، اجتماعی و اخلاقی وجود دارد. بنابراین، حفظ پیوند مالکیت‌های اعتباری با اصول مالکیت اصیل، شرط ضروری پایداری و مشروعیت نظام اقتصادی و اجتماعی است.

منابع:

Fine, B., & Milonakis, D. (2012). From freakonomics to political economy. Historical Materialism, 20(3), 81-96.

Jessop, B., & Sum, N. L. (2019). Polanyi: classical moral economist or pioneer cultural political economist?. Österreichische Zeitschrift für Soziologie, 44(2), 153-167.

Mahon-Daly, P. (2015). The alienation of the gift: the ethical use of donated blood. JMLE, Journal of Medical Law and Ethics, 3, 193.

Starosta, G. (2017). The role and place of ‘commodity fetishism’in Marx’s systematic-dialectical exposition in Capital. Historical Materialism, 25(3), 101-139.

Titmuss, R. M. (2018). The gift relationship: From human blood to social policy. Policy Press.

دیدگاه‌ها