رسانه اقتصاد اجتماعی

آیا علم اقتصاد پیش‌فرض‌های شرق‌شناسانه دارد؟

فائزه عاطفی‌نیا ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
۶   دقیقه مطالعه

شناخت پیش‌فرض‌های شرق‌شناسانه علوم اجتماعی از جمله اقتصاد که در توجیه علمی پروژه عظیم استعماری توسعه نقش‌آفرینی می‌کند، در راستای شناخت بهتر حقیقت، کاهش خشونت و سرکوب افراد به حاشیه‌رانده شده ضروری است. با این حال ادوارد سعید و سایر اندیشمندان پسااستعماری بیشتر به تحلیل انگاره‌های شرق‌شناسانه با نگاه تاریخی و ادبیاتی شناخته‌شده‌اند و نقش علوم اجتماعی در همکاری با شرق‌شناسی کمتر مطالعه شده است. رتانسی (1997) معتقد است که پرداختن جامعه‌شناسان، مردم‌شناسان، اقتصاددانان و نظریه‌پردازان علوم سیاسی در تحلیل مشکلات کنونی توسعه نقش قابل‌ توجهی دارد. به همین دلیل زین‌الابدین (1999) پیشنهاد می‌کند که مطالعات پسااستعماری نیاز به رد اساسی مرزهای حوزه‌ای دارد که به‌صورت کلی در خدمت تولید دانش‌های حرفه‌ای و قابلیت فروش در می‌آیند و اجازه استخراج تحلیل بدون تاریخ و انتزاعی درون اقتصاد را می‌دهند.

از نظر ادوارد سعید، شرق‌شناسی بیش از آنکه به عنوان یک گفتمان واقعی درباره شرق ارزش داشته باشد (چیزی که در شکل علمی یا دانشگاهی خود ادعا می‌کند)، به عنوان نشانه‌ای از قدرت اروپایی-آتلانتیک بر شرق اهمیت دارد. آنچه باید تلاش کرد تا درک شود، قدرت به هم تنیده گفتمان شرق‌شناسی، پیوندهای بسیار نزدیک آن با نهادهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی توانمندساز و پایداری برجسته آن است. به هر حال، هر سیستم فکری که بتواند از دوره ارنست رنان در اواخر دهه ۱۸۴۰ تا امروز در ایالات متحده به عنوان خرد قابل آموزش (در آکادمی‌ها، کتاب‌ها، کنگره‌ها، دانشگاه‌ها، مؤسسات خدمات خارجی) بدون تغییر باقی بماند، چیزی فراتر از یک مجموعه ساده از دروغ‌ها است. شرق‌شناسی نه یک خیال‌پردازی سبک اروپایی درباره شرق است و نه صرفاً تصور ذهنی، بلکه بدنه‌ای خلق‌شده از نظریه و عمل است که در آن، برای نسل‌های متعدد، سرمایه‌گذاری مادی قابل توجهی صورت گرفته است. سرمایه‌گذاری مستمر باعث شده است که شرق‌شناسی، به عنوان یک نظام دانش درباره شرق، به یک چارچوب پذیرفته‌شده برای فیلتر کردن شرق به سوی آگاهی غرب تبدیل شود، درست همان‌طور که همین سرمایه‌گذاری، بی‌شمار اظهارات صادره از شرق‌شناسی را در فرهنگ عمومی چند برابر – و در واقع، واقعاً پربار – کرده است. هرگز نباید فرض کرد که ساختار شرق‌شناسی صرفاً یک ساختار از دروغ‌ها یا افسانه‌ها است که اگر حقیقت درباره آن گفته شود، به‌سادگی فرومی‌ریزد. به‌طور مشابه، آرتور اسکوبار (۱۹۹۵) با تمرکز مشخص بر رشته اقتصاد اشاره می‌کند که: «…در اقتصاد نیز نوعی شرق‌شناسی وجود دارد که باید آشکار شود؛ یعنی اثری هژمونیک که از طریق بازنمایی‌هایی تحقق می‌یابد که یک برداشت خاص از اقتصاد را تقدیس و تثبیت می‌کنند، در حالی که برداشت‌های دیگر را سرکوب می‌سازند.» (ادوارد سعید، 1978) و این بدان معناست که  اقتصاددانان با قربانی کردن پیچیدگی سردرگم‌کننده و متناقض زندگی روزمره، به ظرافت رسمی مدل‌های خود دست‌یافته‌اند. بنابراین شناخت پیش‌فرض‌های شرق‌شناسانه آن کمک زیادی به تحلیل مشکلات کنونی توسعه می‌کند.

رشد پدیده‌ای خنثی نیست. حتی اگر مسائل پیچیده تجارت، توزیع درآمد و محیط‌زیست کنارگذاشته شود، فرایند رشد اغلب به معنای تحمیل ایده‌ها، ارزش‌ها و نهادهای اروپایی بوده است که تا حد زیادی نظام‌های فرهنگی کشورهای تحت استعمار را ویران کرده و شیوه‌های زندگی و معیشت آنان را تضعیف کرده‌اند. مکتب تاریخ‌نگاری فرودستان (نگاه کنید به گوها ۱۹۹۸) و سپس آثار پسااستعماری متنوع و غنی این امکان دشوار را پیش کشیده‌اند که روایت‌های کلان فراگیر شاید ماده مناسبی برای ساختن تاریخ نباشند—به‌ویژه تاریخ استعمار که چنین درهم‌تنیده با قدرت و مقاومت، هژمونی و ضد‌هژمونی است.

کلیشه‌های شرق‌گرایانه به‌سادگی در اقتصاد تکرار و تقویت می‌شوند و به ساخت روایت‌های کلان فراگیر اقتصاد کمک شایانی می‌کنند. بخشی از آن به این دلیل است که چه روشی توسط اقتصاددانان ارزش دارد.  بنابراین اینکه چه کسی و از کجا می‌نویسد، و در چه دانشی آموزش‌دیده، مهم است. اقتصاددان فکر می‌کند اگر چیزی در داده آمده، دیگر نیاز به بحث فرهنگی یا تاریخی ندارد. اقتصاد نئوکلاسیک از مدل‌های بسیار ساده‌شده استفاده می‌کند و فرض‌هایی مثل عقلانیت کامل، ترجیحات ثابت و حداکثرسازی را در نظر می‌گیرد. این مدل‌ها تفاوت‌های فرهنگی، تجربه‌های متنوع زنان و زمینه‌ی تاریخی را حذف می‌کنند و در نتیجه راحت می‌شود نتیجه‌گیری کرد: در فرهنگ X زنان کمتر کار می‌کنند، پس دین X مشکل دارد. بدون اینکه استعمار، قانون، نژاد و طبقه دیده شود. در اقتصاد خیلی رایج است که نتایج از یک کشور یا گروه به کل جهان تعمیم داده شود. این میل به تعمیم باعث ذات‌گرایی می‌شود مثلاً اسلام ذاتاً چنین است و فرهنگ مسلمان چنین می‌کند. خیلی‌ها فکر می‌کنند دین چیزی است که همه درباره‌اش بدون تحقیق می‌دانند. اسلام به‌خصوص در رسانه‌های غربی شدیداً کلیشه‌ای نمایش داده می‌شود. در اثر میراث شرق‌گرایی، اسلام در خطر تحلیل بدون در نظر گرفتن زمینه‌ها قرار می‌گیرد. رسانه‌های غربی که پیش‌فرض‌های شرق‌شناسانه دارند به‌شدت به کلیشه‌هایی که منجر به استفاده خام اقتصاددان‌ها در تحلیل دین می‌شود دامن می‌زنند.

اقتصاددان‌ها اغلب به‌جای انجام پژوهش‌های عمیق تاریخی، مردم‌نگارانه یا جامعه‌شناختی، کلیشه‌های رایج رسانه‌ای و فرهنگی را همچون داده‌های علمی به کار می‌گیرند. برای مثال، برگمن (1995) در نقد مدل خانواده بکر (1981) و پیامدهای چندهمسری برای زنان، هیچ منبع یا شواهد تجربی درباره چندهمسری در جوامع اسلامی ارائه نمی‌کند و عملاً اسلام را با چندهمسری معادل می‌گیرد. با وجود رویکرد فمینیستی، نقد او نیز از چارچوب متعارف اقتصاد فراتر نمی‌رود؛ زیرا بکر را نه به دلیل تقلیل‌گرایی و امپریالیسم فکری اقتصاد، بلکه صرفاً به سبب فقدان داده‌های تجربی نقد می‌کند، در حالی که خود نیز ادعاهایش را بدون پشتوانه تجربی مطرح می‌سازد. در نتیجه، هر دو با تعمیم‌های گسترده، پیچیدگی و تنوع تجربه‌های واقعی زنان را نادیده می‌گیرند و به شیوه‌ای متفاوت، تصویری ساده‌سازی‌شده از واقعیت ارائه می‌دهند. از این منظر، گرایش روش‌شناختی اقتصاد به مدل‌سازی‌های ساده و تعمیم‌های گسترده، آن را مستعد بازتولید کلیشه‌ها و روابط قدرت می‌کند؛ به‌گونه‌ای که حتی رویکردهای فمینیستی نیز، اگر از این چارچوب معرفتی فاصله نگیرند، ممکن است ناخواسته به بازتولید پیش‌فرض‌های شرق‌شناسانه بینجامند.

بنابراین در زیر صورت‌گرایی و جهان‌شمول‌گرایی نظریه‌پردازی اقتصاد جریان غالب، پروژه‌ای نهفته است که داعیه علم‌گرایی آن بر بازسازی تخیلات مدرنیستی از تاریخ به‌عنوان «واقعیت» استوار است. نظریه‌های اقتصادی باید به شیوه‌ای غیرجهان‌شمول و زمینه‌مند نوشته شوند؛ به‌گونه‌ای که مرجع آن‌ها همان فرد خاص مطلوب نباشد که در عین خاص‌بودن، در حوزه‌ای جهان‌شمول می‌شود. نقدهای وارد بر اقتصاد به‌ مثابه یک «علم اجتماعی»، عمدتاً در چارچوب‌های نظری‌ای عمل کرده‌اند که مدرنیسم تعیین کرده است و از این ‌رو نتوانسته‌اند با ضرورت نوشتن اقتصاد به شیوه‌هایی اساسا متفاوت مواجه شوند. برای کاهش شرق‌شناسی در اقتصاد باید ریشه‌های معرفتی اقتصاد نقد شود، روش‌ها متنوع‌تر شوند، تاریخ و سیاست و خصوصاً استعمار جدی گرفته شوند و اقتصاد از ادعای علم جهانی و خنثی عقب بنشیند.

References:

Becker, Gary (1981) A Treatise on the Family, Cambridge, MA: Harvard University Press.

Bergmann, Barbara (1995) “Becker’s theory of the family: preposterous conclusions,” Feminist

Economics 1(1): 141–50.

Escobar, Arturo (1995) Encountering Development: The Making and Unmaking of the Third World, Princeton, NJ: Princeton University Press.

Guha, R. (ed.) (1998) A Subaltern Studies Reader: 1986–1995, Minneapolis, MN: University of

Minnesota Press.

Rattansi, Ali (1997) “Postcolonialism and its discontents,” Economy and Society 26(4): 480–500.

Said, Edward(1978) Orientalism, New York, NY: Vintage.

Zein-Elabdin, Eiman(1999a) “Economic history: sub-Saharan Africa,” in Janice Petersonand Margaret Lewis(eds) The Elgar Companion to Feminist Economics, Cheltenham, UK: Elgar.

دیدگاه‌ها