اگر منطق حاکم بر اقتصاد سرمایهداری را همان چیزی بدانیم که در اغلب کتابهای درسی اقتصاد خرد تصویر میشود، یعنی رقابتی بیامان که در آن بنگاههای کارآمدتر بنگاههای ناکارآمدتر را از میدان به در میکنند، آنگاه دوام تعاونیها به یک ناهنجاری نظری بدل میشود. شرکت سهامی مدرن، با توانایی خیرهکنندهاش در تجهیز سرمایه، تمرکز تصمیمگیری و انباشت سود، طی دو قرن گذشته چنان بر چشمانداز اقتصادی جهان چیره شده است که وجود هر شکل بدیلِ سازماندهی تولید تقریباً غیرمنتظره به نظر میرسد. با این حال تعاونیها نهتنها از میان نرفتهاند بلکه در برخی حوزهها و برخی جغرافیاها همچنان بازیگرانی جدی به شمار میآیند، از تعاونیهای کشاورزی اروپای شمالی گرفته تا شبکه موندراگون در باسک اسپانیا و اتحادیههای اعتباری در آمریکای شمالی.
پرسش اصلی این نوشتار دقیقاً از همین شکاف میان انتظار نظری و واقعیت تاریخی برمیخیزد. چرا مدلی که بر اساس مالکیت جمعی، رأی برابر اعضا و اولویت منفعت اعضا بر بازده سرمایه بنا شده است، در محیطی که همهچیزش برای پاداشدادن به تمرکز سرمایه طراحی شده، از میان نرفته است. پاسخ به این پرسش، آنگونه که خواهم کوشید نشان دهم، نه در قالب یک مزیت اقتصادی ساده بلکه در فهم عمیقتری از سرشت دوگانه اقتصاد نهفته است، اقتصادی که همزمان یک نظام تخصیص منابع و یک بافت اجتماعی از روابط انسانی است.
تعاونی چیست و چرا با شرکت سهامی تفاوتی بنیادین دارد
پیش از هر تحلیلی باید تمایز نهادی میان دو شکل بنگاه را روشن کرد، زیرا بسیاری از سوءتفاهمها درباره تعاونی از خلط این دو ناشی میشود. در شرکت سهامی، حق کنترل و حق بر مازاد اقتصادی متناسب با میزان سرمایهای است که هر فرد آورده است، به این معنا که قدرت رأی و سهم از سود هر دو تابع مقدار سهاماند. در تعاونی اما اصل بنیادین وارونه میشود، چرا که کنترل بر مبنای عضویت و بر پایه قاعده یک عضو یک رأی توزیع میگردد و مازاد نیز نه بر اساس سرمایه بلکه بر اساس میزان مشارکت هر عضو در فعالیت تعاونی میان اعضا بازتوزیع میشود.
این تفاوت صرفاً یک جزئیات حقوقی نیست بلکه دو فلسفه متفاوت درباره جایگاه انسان در فرایند اقتصادی را بازتاب میدهد. در منطق شرکت سهامی، سرمایه استخدامکننده کار است و انسان به مثابه یک نهاده در کنار سایر نهادههای تولید عمل میکند. در منطق تعاونی، این رابطه معکوس میشود، به گونهای که مجموعهای از انسانها سرمایه را در خدمت اهداف مشترک خود به کار میگیرند. همین وارونگی است که تعاونی را از یک بنگاه صرفاً حداکثرکننده سود به یک نهاد اجتماعی با کارکردهای چندگانه بدل میسازد.
میراث تاریخی و ریشههای اجتماعی
تعاونیها زاده انتزاع نظری نبودند بلکه در پاسخ به بحرانهای واقعی سر برآوردند. تجربه پیشگامان راچدیل در انگلستان قرن نوزدهم، که کارگرانی فقیر برای تأمین مایحتاج خود با قیمت منصفانه دست به تأسیس فروشگاهی مشترک زدند، نمونهای گویا از این خاستگاه است. تعاونی در بستری متولد شد که در آن دگرگونی بزرگ صنعتی، به تعبیر کارل پولانی، جامعه را در معرض فروپاشی ناشی از گسترش بیمهار بازار قرار داده بود و انسانها ناگزیر بودند برای حفاظت از خود سازوکارهای جمعی تازهای ابداع کنند.
از این منظر، تعاونی را میتوان یکی از تجلیات همان چیزی دانست که پولانی جنبش دوگانه مینامید، یعنی واکنش خودانگیخته جامعه در برابر تلاش برای تبدیل کار، زمین و پول به کالاهای صرف. تعاونی در این خوانش نه یک بازمانده پیشاسرمایهداری بلکه فرزند خودِ سرمایهداری است، پاسخی که همان نظام برای مهار پیامدهای ویرانگر خود از دل جامعه بیرون داد.
چرا نظریه استاندارد بقای تعاونی را نمیتواند توضیح دهد
بخش مهمی از ادبیات اقتصادی متعارف نسبت به تعاونیها نگاهی بدبینانه داشته است و آنها را ذاتاً ناکارآمد تلقی کرده است. استدلالهای آشنایی در این زمینه مطرح شدهاند، از جمله اینکه تعاونیها در تجهیز سرمایه با مشکل مواجهاند زیرا نمیتوانند به آسانیِ شرکتهای سهامی سهام منتشر کنند، یا اینکه مسئله سواری مجانی در تصمیمگیری جمعی، انگیزه اعضا برای نظارت و مشارکت را تضعیف میکند. برخی نیز به مشکل افق زمانی اشاره کردهاند، به این معنا که اعضای تعاونی تمایل دارند سرمایهگذاریهایی را ترجیح دهند که بازدهش در دوره عضویت خودشان محقق شود نه در بلندمدت.
این نقدها بیپایه نیستند و بخشی از محدودیتهای واقعی تعاونیها را به درستی نشان میدهند. اما مشکل اینجاست که اگر این محدودیتها آنقدر که ادعا میشود کشنده بودند، تعاونیها باید مدتها پیش از صحنه محو میشدند، حال آنکه چنین نشده است. پس یا نظریه چیزی را از قلم انداخته یا در سنجش کارآمدی معیار نادرستی به کار برده است. تناقض میان پیشبینی نظری و بقای تجربی، خودْ نشانهای است بر اینکه باید چارچوب تحلیلی را بازاندیشی کرد.
وقتی معیار کارآمدی زیر سؤال میرود
ریشه بخشی از این سوءفهم در آن است که نظریه متعارف کارآمدی را عمدتاً با معیار حداکثرسازی بازده سرمایه میسنجد، حال آنکه تعاونی اساساً برای هدف دیگری طراحی شده است. اگر بنگاهی را که برای تأمین امنیت شغلی اعضا، ثبات قیمتها یا حفظ اشتغال در یک منطقه محروم بنا شده است، تنها با ترازوی سود سرمایه بسنجیم، طبیعی است که ناکارآمد جلوه کند. اما این نه ناکارآمدی بلکه هدفگذاری متفاوت است.
اینجاست که کار الینور اوستروم درباره حکمرانی منابع مشترک روشنگر میشود. اوستروم با پژوهشهای تجربی گسترده نشان داد که جماعتهای انسانی میتوانند بدون تکیه صرف بر بازار یا دولت، از طریق نهادهای خودگردان و قواعد مورد توافق، منابع مشترک را به شکلی پایدار مدیریت کنند. تعاونی را میتوان مصداقی از همین توانایی نهادی دانست، جایی که هماهنگی نه از راه رقابت قیمتی محض بلکه از طریق اعتماد، قواعد جمعی و نظارت متقابل حاصل میشود.
سرمایه اجتماعی و اقتصادِ اعتماد
برای فهم عمیقتر تابآوری تعاونی باید از قلمرو اقتصاد محض فراتر رفت و به مفهوم سرمایه اجتماعی روی آورد. آنچه شرکت سهامی از طریق قراردادهای صریح و سلسلهمراتب مدیریتی سازماندهی میکند، تعاونی تا حد زیادی از طریق شبکهای از روابط، هنجارهای مشترک و اعتماد میان اعضا به دست میآورد. این سرمایه اجتماعی، اگرچه در ترازنامه هیچ بنگاهی ثبت نمیشود، منبعی واقعی از کارآمدی است زیرا هزینههای نظارت و اجرای قراردادها را میکاهد.
پیر بوردیو در تحلیل خود از اشکال گوناگون سرمایه نشان داد که سرمایه اجتماعی، یعنی مجموعه منابعی که از عضویت در یک شبکه پایدار از روابط برمیخیزد، میتواند به سرمایه اقتصادی تبدیل شود و بالعکس. تعاونی دقیقاً بنگاهی است که بر تبدیل مستمر سرمایه اجتماعی به توان اقتصادی استوار است، به این معنا که پیوندهای انسانی میان اعضا نه یک عامل حاشیهای بلکه هسته اصلی سازوکار بقای آن است. آنجا که این پیوندها فرسوده شوند، تعاونی نیز از درون تهی میشود، و آنجا که مستحکم بمانند، حتی در شرایط دشوار اقتصادی نیز بنگاه را سرِپا نگه میدارند.
منطق هدیه در برابر منطق مبادله
برای ژرفتر کردن این تحلیل میتوان به بینش مارسل موس در رساله معروفش درباره هدیه بازگشت. موس نشان داد که در بسیاری از جوامع، مبادله صرفاً یک داد و ستد اقتصادی نیست بلکه در دل نظامی از تعهدات متقابل، پرستیژ و پیوند اجتماعی جای دارد، به گونهای که بخشیدن، پذیرفتن و جبرانکردن یک کل بههمپیوسته را میسازند. تعاونی در جایی میان منطق سرد مبادله بازاری و منطق گرم تعهد متقابل ایستاده است.
عضو تعاونی صرفاً یک طرف قرارداد نیست بلکه در شبکهای از دِین و تعهد متقابل قرار دارد که او را به سرنوشت جمع پیوند میزند. همین درهمتنیدگی منطق اقتصادی و منطق اجتماعی است که به تعاونی چسبندگی و دوامی میبخشد که یک شرکت سهامی صرفاً مبتنی بر مبادله فاقد آن است. البته این ویژگی همزمان منبع ضعف نیز هست، زیرا هرجا که مقیاس بزرگ شود و روابط چهرهبهچهره جای خود را به مناسبات غیرشخصی بدهد، همان سرمایه اجتماعی که موتور تعاونی بود میتواند رو به زوال گذارد.
تابآوری در بحرانها و پارادوکس ضدچرخهای
یکی از قویترین شواهد تجربی به سود تعاونیها از رفتار آنها در دورههای بحران اقتصادی به دست میآید. پژوهشهای متعددی، از جمله بررسیهای سازمان بینالمللی کار پس از بحران مالی سال ۲۰۰۸، نشان دادهاند که تعاونیها در دوران رکود نرخ بقای بالاتری نسبت به شرکتهای سهامی متعارف داشتهاند. دلیل این پدیده در ساختار انگیزشی متفاوت آنها نهفته است، به این معنا که تعاونی در برابر رکود به جای اخراج گسترده نیروی کار، بیشتر به کاهش موقت دستمزدها یا ساعات کار روی میآورد و بدینسان اشتغال را حفظ میکند.
این رفتار را میتوان یک منطق ضدچرخهای نامید، زیرا در حالی که شرکت سهامی در رکود برای حفظ بازده سرمایه به تعدیل نیرو دست میزند و بدینترتیب بر عمق بحران میافزاید، تعاونی به دلیل اولویتدادن به معیشت اعضا اثری تثبیتکننده بر اقتصاد محلی برجای میگذارد. این خاصیت، تعاونی را از منظر رفاه اجتماعی به نهادی ارزشمند بدل میکند، حتی اگر از منظر بازده صرف سرمایه چندان درخشان به نظر نرسد. پرسشی که اینجا رخ مینماید این است که آیا معیارهای مرسوم سنجش کارآمدی، خودْ سوگیریای به سود شکل خاصی از بنگاه ندارند.
نمونه موندراگون و مسئله مقیاس
مجموعه تعاونیهای موندراگون در منطقه باسک اسپانیا شاید معروفترین نمونه زنده برای نشاندادن هم امکانات و هم تنشهای درونی مدل تعاونی باشد. این مجموعه که از یک کارگاه کوچک در دهه پنجاه میلادی آغاز شد، امروز به شبکهای عظیم از دهها بنگاه در حوزههای صنعتی، مالی و آموزشی بدل شده است که دهها هزار نفر را در بر میگیرد. موفقیت موندراگون نشان میدهد که تعاونی الزاماً محکوم به خردماندن نیست و میتواند به مقیاسهای بزرگ صنعتی نیز دست یابد.
با این حال تجربه موندراگون همزمان محدودیتهای الگو را نیز آشکار میکند، زیرا رشد این مجموعه آن را ناگزیر ساخت که برای رقابت در بازار جهانی، شعباتی با نیروی کار غیرعضو در خارج از اسپانیا تأسیس کند، امری که تنش میان آرمان دموکراسی اقتصادی و ضرورتهای بقا در بازار رقابتی را برجسته میسازد. این تنش، هسته پارادوکسی است که هر تعاونی موفقی دیر یا زود با آن روبهرو میشود، یعنی اینکه هرچه بزرگتر و موفقتر شود، حفظ سرشت مشارکتی و دموکراتیک آن دشوارتر میگردد.
اقتصاد اجتماعی و همبستگی به مثابه افق نظری
اگر تحلیل را از سطح تکبنگاه به سطح نظام اقتصادی ارتقا دهیم، تعاونی را باید بخشی از قلمروی وسیعتری دانست که اندیشمندانی چون ژان لوئی لاویل آن را اقتصاد اجتماعی و همبستگی نامیدهاند. لاویل در تحلیل خود بر این نکته پای میفشارد که اقتصاد صرفاً به دو قطب بازار و دولت محدود نمیشود، بلکه قلمرو سومی نیز وجود دارد که بر منطق دگرخواهی، متقابلبودگی و مشارکت دموکراتیک استوار است. تعاونی نمونهای برجسته از سازمانهای این قلمرو سوم است.
اهمیت این چارچوب در آن است که به ما اجازه میدهد تعاونی را نه به عنوان یک استثنای شکننده در دل سرمایهداری، بلکه به عنوان یکی از اضلاع یک اقتصاد چندگانه و متکثر ببینیم. در این نگاه، پرسش دیگر آن نیست که چرا تعاونی در برابر شرکت سهامی نمرده است، بلکه این است که چرا ما عادت کردهایم اقتصاد را تنها با یک شکل غالب از بنگاه یکی بگیریم و اشکال دیگر را حاشیهای بپنداریم. این پرسش، خودْ ما را به بازاندیشی در پیشفرضهای بنیادین علم اقتصاد فرامیخواند.
جمعبندی: بقایی که باید آن را بازتعریف کرد
آنچه در سراسر این تحلیل کوشیدم نشان دهم این بود که بقای تعاونی در اقتصاد سرمایهداری را نمیتوان با معیارهای متعارف کارآمدی اقتصادی توضیح داد، زیرا خودِ این معیارها بر پیشفرضهایی استوارند که ماهیت تعاونی را نادیده میگیرند. تعاونی زنده مانده است نه به این دلیل که در بازی سرمایهداری بهتر از شرکت سهامی بازی میکند، بلکه به این دلیل که اساساً بازی متفاوتی را دنبال میکند، بازیای که در آن انسان، اعتماد و همبستگی نه ابزار سود بلکه غایت فعالیت اقتصادیاند.
با این حال باید از خوانش رمانتیک و آرمانی از تعاونی پرهیز کرد، زیرا این مدل با تنشهای واقعی و جدی دستبهگریبان است، از دشواری تجهیز سرمایه گرفته تا فرسایش سرمایه اجتماعی در مقیاسهای بزرگ و خطر شبهسرمایهداریشدن تعاونیهای موفق. بقای تعاونی از اینرو نه یک پیروزی قطعی بلکه یک تعادل شکننده و همواره در معرض تهدید است که تنها با بازتولید مستمر پیوندهای اجتماعی حفظ میشود.
شاید پرسش نهاییای که این بحث پیش روی ما میگذارد این باشد که آیا آینده اقتصاد در پیروزی یک شکل بر شکل دیگر رقم خواهد خورد، یا در همزیستی و ترکیب اشکال گوناگون سازماندهی اقتصادی. تجربه تاریخی نشان میدهد که هیچ نظام اقتصادی هرگز به شکل خالص و یکدست وجود نداشته است، و آنچه ما سرمایهداری مینامیم همواره در دل خود عناصری از اقتصاد همبستگی، متقابلبودگی و مالکیت جمعی را در بر داشته است. از این چشمانداز، تعاونی نه یک بازمانده رو به انقراض بلکه یادآوری زندهای است بر این حقیقت که اقتصاد پیش از آنکه یک ماشین تخصیص منابع باشد، یک شکل از زندگی مشترک انسانهاست، و همین است رازِ ماندگاریاش.
دیدگاهها