چکیده
نقدهای پسااستعماری علم، ادعای جهانشمولی دانش مدرن غربی را به چالش میکشند و نشان میدهند که علم نه حقیقتی خنثی، بلکه برساختهای تاریخی درهمتنیده با استعمار، سلطه و قدرت است. آنچه «علم جهانی» نامیده شده، اغلب مصادرهای اروپامحور از جهانشمولیت بوده که با حذف یا حاشیهرانی معرفتشناسیهای غیرغربی تثبیت شده است. در برابر این هژمونی، رویکردهای پسااستعماری بر تکثر معرفتی، چندجهانیبودن و بازاندیشی در رژیمهای حقیقت تأکید میکنند. در امتداد این نقد، به عنوان یک مثال در بستر ایران «مقاله دانشگاهی» بهمثابه فناوری مسلط تولید دانش، محل مسئله میشود. تمرکز ساختاری مجلات معتبر در شمال جهانی، هژمونی زبان انگلیسی، نظام امتیازدهی مبتنی بر ISI و Q و ارتقای وابسته به تعداد مقالات، سلسلهمراتب جهانی دانش را در سطح ملی بازتولید میکنند. در چنین وضعیتی، پژوهشگر ایرانی برای کسب مشروعیت علمی ناگزیر به تطبیق ایدههای بومی نهتنها با زبان انگلیسی، بلکه با چارچوبهای نظری و انتظارات مفهومی مسلط میشود. پیامد این روند، وابستگی نظری، تقلیل داده ایرانی به «مورد آزمون» نظریههای وارداتی، اولویتیافتن مسائل روند جهانی بر مسائل زمینهای کشور، و انباشت مقاله بدون انباشت حل مسئله است. بدینترتیب، فرم مسلط مقاله و منطق کمّیگرای انتشار، بهجای تقویت خودمختاری معرفتی، میتواند به کالاییشدن پژوهش و تداوم استعمار معرفتی در دانشگاه ایرانی بینجامد.
نقدهای پسااستعماری به علم
نقدهای پسااستعماری علم، داعیه جهانشمولی دانش مدرن غربی را به چالش میکشند و نشان میدهند که علم مدرن نه حقیقتی خنثی و فراتاریخی، بلکه پدیدهای درهمتنیده با قدرت استعماری، خشونت ساختاری و سلطه معرفتی بوده است. این رویکردها علم را محصول مناسبات تاریخی خاصی میدانند که در بستر گسترش امپریالیسم اروپایی شکل گرفته و از طریق نهادهای دانشگاهی، نظامهای نشر علمی و رژیمهای حقیقت تثبیت شدهاند (Anderson, 2009). در این چارچوب، آنچه بهعنوان «علم جهانشمول» معرفی شده، در واقع نوعی مصادره جهانشمولیت توسط اروپا بوده است؛ دانشی که با ادعای دسترسی انحصاری به حقیقت، همزمان فرایندهای سلطه سیاسی و فرهنگی را مشروعیتبخشی کرده است, (Prasad, 1997) (Anderson, 2009). به تعبیر نظریهپردازان پسااستعماری، «Euro-science» نهتنها استانداردهای معرفتی خاصی را جهانروا کرده، بلکه خشونت را در تار و پود خود رمزگذاری نموده است؛ خشونتی که از طریق حذف، حاشیهرانی یا بیاعتبارسازی اپیستمههای غیرغربی اعمال شده است (Harding, 2011).
مطابق این دیدگاه، رژیمهای حقیقت علم مدرن، معرفتهای بدیل را خاموش کرده و تجربههای متکثر جهانی را ذیل پارادایمهای غربی همگن ساختهاند .(Kandiyoti, 2002) در واکنش به این وضعیت، نظریهپردازان پسااستعماری از مفاهیمی چون «چندجهانیبودن» (pluriversality) و «هستیشناسیهای فرامیانفرهنگی» (meta-intercultural ontologies) دفاع میکنند؛ مفاهیمی که هدف آنها گشودن افقهای دانشی و برهمزدن مرکزیت معرفتی غرب است (R’boul, 2022) . این جریانهای فکری در مجموع بهسوی نوعی «جهانشمولی گفتوگویی» حرکت میکنند که بهجای یک مرکز یگانه، بر تکثر افقهای معرفتی تأکید دارد .(Boidin et al., 2012)
نقدهای پساتوسعه نیز علم و فناوری را ابزارهایی در خدمت پروژه مدرنیزاسیون اروپامحور دانستهاند؛ پروژهای که در قالب گفتمان توسعه، تجربه تاریخی غرب را به مسیر طبیعی و مطلوب تمامی جوامع تبدیل کرده است. در برابر این روایت خطی، مطالعات پسااستعماری علم و فناوری (postcolonial STS) دوگانههای سادهانگارانه سنت/مدرنیته، غرب/غیرغرب و عقلانی/غیرعقلانی را به چالش کشیدهاند .(Schurr & Verne, 2017) اندیشمندان استعمارزدا این مجموعه رویکردها را ذیل «نظریه اجتماعی ضداستعماری» صورتبندی کردهاند که پیوند میان استعمار و تولید دانش را در حوزههایی چون بومیبودگی، جامعهشناسی جنوب و پسااستعمارگرایی برجسته میکند (Patel, 2023) .
در پیوند با بینشهای فوکویی درباره نسبت قدرت/دانش، علم مدرن بهمثابه سازوکاری برای تولید و تثبیت سلسلهمراتبهای جهانی نیز تحلیل شده است. گفتمانهای علمی در مقاطعی چون «علم نژاد» یا طبقهبندیهای انسانشناختی، به توجیه برتریطلبی امپریالیستی کمک کردهاند و حتی پس از پایان استعمار رسمی نیز برخی از این الگوهای دانشی به حیات خود ادامه دادهاند. از این منظر، علم نه صرفاً ابزار شناخت، بلکه سازوکاری برای تنظیم میدان قدرت بوده است (Nichols, 2010).
یکی از پیامدهای این فرایند، شکلگیری «دیگریسازی» در گفتمان علمی است؛ بهگونهای که جوامع غیرغربی بهصورت تقلیلگرایانه و کلیشهای بازنمایی شده و فاقد عقلانیت یا ظرفیت علمی معرفی گردیدهاند. این روند در نهایت به نوعی «بیعدالتی معرفتی» نهادینه انجامیده است؛ وضعیتی که در آن شیوههای غیرغربی تولید و اعتباربخشی دانش یا بیاعتبار شمرده شده یا در چارچوبهای غربی جذب و استحاله شدهاند (LeBlanc and Kinsella, 2016). در برابر این وضعیت، جریانهای فکری پسااستعماری بر بازپسگیری و بازارزشگذاری سنتهای دانشی بومی تأکید میکنند و این پیشفرض را به چالش میکشند که علم مدرن غربی تنها شکل معتبر پژوهش نظاممند است. در این نگاه، علوم نیز همچون منابع استخراجی فهم میشوند؛ همانگونه که منابع طبیعی در اقتصاد استعماری استخراج میشدند، دانش نیز از پیرامون جمعآوری، طبقهبندی و در مرکز بازتولید شده است (Grosfoguel, 2011).
در بستر ایران، این مباحث با مناقشات دیرپای نسبت «سنت» و «تجدد» پیوند میخورد. برخی قرائتها، علوم انسانی مدرن را امری استخراجی و وارداتی دانستهاند که مشابه کالاییشدن منابع طبیعی، در ساختاری وابسته بازتولید میشود. در این میان، بازاندیشی میراثهای پیشامدرن و نقش آنها در شکلگیری سوژه و جامعه مدرن، بدون گرفتارشدن در دوگانههای غایتشناختی سنت/مدرنیته، به مسئلهای اساسی بدل شده است . (Odabaei, 2022) مناقشه بر سر امکان ترجمه فرهنگی و مقایسه میان سنتهای دانشی، خود نشاندهنده استمرار تنشهای معرفتی در فضای دانشگاهی ایران است. یکی از تأثیرگذارترین مواجهههای فکری ایرانی با ایدههای پسااستعماری، مفهوم «غربزدگی» است. جلال آلاحمد در نقد مشهور خود در سال ۱۹۶۲ استدلال کرد که جامعه ایران دچار نوعی وابستگی شناختی و فرهنگی به الگوهای غربی شده است — از جمله در حوزه علم، فناوری و عقلانیت مبتنی بر مدرنیزاسیون — که این امر به تضعیف اعتماد فرهنگی بومی و توسعه خودراهبر انجامیده است. نقد آلاحمد از این جهت واجد لحنی پسااستعماری است که سلطه عمیق فکری و روانشناختی الگوهای غربی را به چالش میکشد، حتی در شرایطی که استعمار رسمی وجود نداشته باشد (Sadeghi-Boroujerdi, E., 2021).
در مجموع، نقدهای پسااستعماری علم را میتوان چالشی جهانی علیه هژمونی معرفتی غرب دانست؛ چالشی که نه در پی انکار علم، بلکه در پی تکثربخشی به افقهای دانشی و بازتعریف جهانشمولی در قالبی گفتوگومحور است. در این چارچوب، میراثهای پیشامدرن ایران و پروژههای محلی میتوانند ظرفیتهایی برای مقاومت زمینهمند در برابر سلطه معرفتی و بازاندیشی نسبت ما با تولید دانش فراهم آورند.
در شرایط کنونی، گفتمان پسااستعماری در ایران واجد دلالتهای نظری و عملی قابل توجهی برای حوزههای مختلف علم و تولید دانش است؛ با این حال، واکاوی جامع ابعاد متکثر آن فراتر از دامنهی این نوشته قرار میگیرد. یکی از مهمترین عرصههای بروز این مسئله، نظام تولید دانش در ایران است که بهطور فزایندهای تحت سیطرهی الگوی مقالهمحور و شاخصهای کمّی انتشار قرار گرفته است. این رژیم ارزیابی علمی ـ که معیار اصلی سنجش عملکرد اعضای هیئت علمی و پژوهشگران نیز محسوب میشود ـ مبتنی بر استانداردهایی است که در بستر نظم مسلط جهانی دانش شکل گرفتهاند و حامل مفروضات و سلسلهمراتبهای معرفتی خاصیاند. در نتیجه، فرآیند کسب مشروعیت علمی در چارچوب این الگو مستلزم انطباق با معیارهای جهانشمولانگارانهای است که ریشه در ساختارهای قدرت معرفتی بینالمللی دارند. این وضعیت میتواند به بازتولید نابرابریهای معرفتی، حاشیهرانی دانشهای زمینهمند و تضعیف اولویتهای بومی در نظام پژوهش بینجامد؛ بدین معنا که تلاش برای پذیرش در نظم مسلط جهانی، همزمان با تقویت همگرایی صوری، واجد پیامدهای انتقادی و آسیبشناختی برای خودمختاری معرفتی و تنوع معرفتشناختی در سطح ملی است.
در چنین چارچوبی، مقالههای دانشگاهی بهعنوان ابزارهای اصلی انتشار دانش عمل میکنند، اما در عین حال ساختارهای استعماری را بازتولید میکنند، زیرا سلطه معرفتی غرب را در خود نهادینه کرده، هژمونی زبانی و روششناختی را تحمیل میکنند و دیدگاههای غیرغربی را به حاشیه میرانند. این استعمار دانش از طریق کنترل بر استانداردهای انتشار، نویسندگی و گردش دانش آشکار میشود و سلسلهمراتبی جهانی را تقویت میکند که در آن دانش تولیدشده در شمال جهانی بهعنوان دانش جهانشمول پذیرفته میشود، در حالی که دانشهای جنوب جهانی به حاشیه رانده شده یا حذف میشوند (Takayama et al., 2017; Boidin et al., 2012). بحث درباره تولید دانش استعماری به همکاری اجباری روشنفکران پیشااستعماری بازمیگردد؛ وضعیتی که در آن سوژههای استعمارشده «دادههای خام» فراهم میکردند و این دادهها از خلال نگاه اروپایی فیلتر میشدند. این پویش، که در آن تولید معرفت از طریق واسطهگری نگاه استعماری سامان مییافت، در اشکال معاصر تولید دانش ـ از جمله مقالات علمی ـ نیز بازتاب یافته است (Wagoner, 2003) . بدینترتیب، مقاله نه صرفاً یک قالب بیطرف، بلکه استمرار تاریخی سازوکارهای نامتقارن تولید معرفت است.
از منظر فناورانه، «مقاله» بهمثابه یک فناوری تولید و تثبیت دانش عمل میکند. این فناوری، دانش را درون آرشیو استعماری، قدرت آرشیوی، دانش بوروکراتیک و سازوکارهای کنترل معرفتی جای میدهد. اطلاعات از طریق طبقهبندی بروکراتیک ساختار مییابد، دانش از طریق ثبت و نگارش تثبیت میشود و حقیقت از طریق آرشیو استعماری اعتبار مییابد. بدینترتیب، تولید دانش نه صرفاً یک فرایند معرفتی، بلکه بخشی از سازوکارهای اداری، بایگانی و اقتدار نهادی است. در این میان، مقالات علمی با اولویتدادن به هنجارهای انگلیسیزبان و غربمحور، «استعماریت» را در خود بازتولید میکنند. این نظام از پژوهشگران پیرامونی میخواهد ایدههای بومی خود را در قالب نوعی «ترجمه مضاعف» عرضه کنند؛ یعنی نهتنها آنها را به زبان انگلیسی، بلکه به انتظارات فرهنگی و مفهومی بیگانه نیز تبدیل کنند. این فرایند غالباً با هزینههای مالی پنهان همراه است و به بازتعریف ایدهها در چارچوب معیارهای مسلط میانجامد (Barros & Alcadipani, 2023) .
چنین سازوکاری به خاموششدن صداهای برآمده از زمینههای استعمارشده منجر میشود؛ همانگونه که در وضعیت پژوهشگران فلسطینی تحت استعمار شهرکنشینانه اسرائیل دیده میشود. همچنان که Shoman et al. (2025) در نتیجهگیری مقاله خود اظهار میدارند، سکوت فمینیستی در قبال فلسطین یک بیاعتنایی منفرد و موردی نیست، بلکه بازتابی از همدستی ایدئولوژیک و نهادی گستردهتر در دانشگاههای غربی به طور عام، و در پژوهشهای فمینیستی غربی به طور خاص است. به صورت کلی، نشر علمی از طریق چند سازوکار مشخص «خشونت معرفتی» را تقویت میکند: جهانشمولسازی نظریههای غربی، دروازهبانی نئولیبرالی و سوگیریهای ارجاع و رؤیتپذیری. در جهانشمولسازی نظریههای غربی، مقالات منتشرشده در مجلات هژمونیک، استانداردهای اروپامحور را بهعنوان هنجارهای جهانی تحمیل میکنند و سوژههای غیرغربی را آسیبشناسی میکنند و معرفتهای بومی و معرفتشناختیهای محلی را کنار میگذارند (Kerr, 2014) . در دروازهبانی نئولیبرالی، تأمینکنندگان مالی و ناشران دستورکارهای پژوهشی را کنترل میکنند و موضوعاتی را در اولویت قرار میدهند که لزوماً با واقعیتهای جنوب جهانی مرتبط نیست (Boidin et al., 2012). در سطح سوگیریهای ارجاع و رؤیتپذیری نیز، مجلات شمال جهانی بر شبکههای استناد مسلطاند و نوعی «جغرافیای دانش» میسازند که پژوهش جنوب را بهسوی تأیید و اعتباربخشی غربی سوق میدهد و مدارهای استعماری تولید دانش را تداوم میبخشد (Patel, 2021) .
نوع انتشار ـ که عمدتاً در شمال جهانی متمرکز است ـ و نظام امتیازدهی مبتنی بر تعداد مقالات، این سازوکار را تقویت میکند. امتیاز علمی بر مبنای کمّیت انتشار تعریف میشود و نه لزوماً بر اساس ارتباط زمینهای یا کارآمدی اجتماعی دانش. مرور ادبیات و چارچوبهای نظری نیز غالباً متکی بر نظریههای تولیدشده در شمال جهانی است. بسیاری از «مسائل جدید» که در این نظام اولویت مییابند، لزوماً مسائل اولویتدار ایران نیستند؛ بنابراین، پیامد دیگر این ساختار، جدایی فزاینده دانشگاه از مسائل واقعی جامعه است. بسیاری از مقالات مسئلهمحور نیستند، بلکه مسئله را از ادبیات پیشین استخراج میکنند، نه از میدان اجتماعی. حاصل آن، انباشت مقاله بدون انباشت حل مسئله است. همزمان، اولویتیافتن «مسائل جدید» در ادبیات جهانی ـ مانند برخی موضوعات محیطزیستی یا فناوریهای پیشرفته ـ لزوماً با اولویتهای زمینهای ایران همراستا نیست. در برخی حوزهها، سطح سرمایهگذاری پژوهشی (R&D) از ظرفیت اجرایی و صنعتی کشور فراتر میرود و دانشی تولید میشود که در موقعیت ایران چندان کارآمد نیست.
در چنین فضایی، «به هر قیمتی مقاله چاپ کردن» به یک منطق نهادی بدل میشود. تجربههای ناراستی، سازگاری حداکثری با انتظارات داوران و پاسخدادن بیچونوچرا به نظرات داوران برای جلوگیری از دردسرهای حرفهای بخشی از زیستجهان پژوهشگران میشود، امکان مخالفت بنیادین محدود است و پژوهشگر ناگزیر است برای بقا، خود را با چارچوبهای مسلط تطبیق دهد. در سطح معرفتی، این وضعیت به وابستگی نظری میانجامد؛ چارچوبهای نظری عمدتاً از شمال جهانی اخذ میشوند، نظریهپردازی بومی محدود است، و داده ایرانی غالباً به «case» برای آزمون نظریههای غربی تقلیل مییابد. در نتیجه، ایران به «موضوع مطالعه» تبدیل میشود، نه «منبع نظریه». این همان وابستگی معرفتی است که در ادبیات پسااستعماری مورد نقد قرار گرفته است؛ وابستگیای که خلاقیت نظری را محدود میکند و امکان بازتعریف مسئله از درون زمینه را کاهش میدهد و جرئت تولید دانشهای بدیلاندیشانه را به حاشیه میراند. از منظر روششناختی نیز تأکید افراطی بر تکنیک و فرمالیسم روش قابل مشاهده است. تمرکز بر ابزارهای کمی گاه جایگزین فهم پدیده، تبیین عمیق و معناشناسی اجتماعی میشود و روش بر مسئله پیشی میگیرد؛ بهگونهای که پژوهشگر بر مبنای تسلط روشی و مطرح بودن آن روش در بازار انتشار، دست به انتخاب موضوع مناسب بر مبنای روش از پیش تعیین شده میزند نه بالعکس.
در چنین شرایطی، فشارهای ساختاری و اجتماعی ناشی از ضرورت بقا در نظام مقالهمحور، پژوهشگر را به سوی منطق «تولید برای بقا» سوق میدهد. در نتیجه، «مقالهسازی» جایگزین «مقالهنویسی» میشود؛ خرید مقاله، تولید انبوه با دادههای ضعیف و حداقلگرایی روشی گسترش مییابد و کیفیت معرفتی به حاشیه رانده میشود. این روند نهتنها به تضعیف اعتماد علمی و فرسایش اخلاق پژوهش میانجامد، بلکه کارکرد خود مقاله بهعنوان واحد تولید دانش را نیز بیش از پیش دچار اختلال میکند. بدینترتیب، پیامدهای این نظام حتی فراتر از نقد استعماریت معرفتی علم عمل میکند؛ زیرا بازتولید این سازوکار در سطح جامعه دانشگاهی، به چرخهای خودتقویتکننده از کاهش کیفیت، افت سرمایه نمادین علم و تضعیف مستمر ظرفیت تولید دانش منجر میشود.
در سطح اقتصادی–نهادی، صنعت پولی انتشار دانش را به کالا تبدیل میکند و سوگیریهای ارجاعی این چرخه را تقویت میکنند: استناد به منابع خارجی حتی در مواردی که منابع داخلی خارج از فرم مقالههای معتبر از حیث حل مسئله قویترند، به بازتولید «جغرافیای دانش» وابسته میانجامد و ادبیات بومی را نامرئی میسازد. این روندها با ساختار درونی فرم مقاله پیوند میخورند.
ساختار مقاله، پیوندی تنگاتنگ با منطق «تخصصیشدن» در تقسیم کار علمی دارد. این ساختار، پژوهشگر را ناگزیر میسازد که محدودهای نسبتاً محدود و جزئی از یک مسئله را بهعنوان واحد تحلیل انتخاب کند و آن را در چارچوبی نظری مشخص صورتبندی نماید. در نتیجه، بسیاری از عوامل، زمینهها و بافتهای مرتبط با پدیده مورد مطالعه عملاً کنار گذاشته میشوند؛ نه لزوماً به دلیل بیاهمیت بودن، بلکه به این سبب که در حوزههای نظری دیگر قرار میگیرند و امکان پرداخت جامع به آنها در قالب یک مقاله مستقل فراهم نیست. از این منظر، مقاله علمی نه صرفاً ابزاری برای انتقال دانش، بلکه قالبی است که خود حدود مسئلهمندی را تعیین میکند. هر پدیده اجتماعی یا انسانی معمولاً درهمتنیده با شبکهای از عوامل تاریخی، فرهنگی، نهادی و معرفتی است؛ بااینحال، اقتضائات ساختاری مقاله ـ از جمله محدودیت حجم، تمرکز بر یک چارچوب نظری مشخص، و ضرورت ارائه استدلالی خطی و منسجم ـ موجب میشود بخش قابلتوجهی از این پیچیدگیها حذف یا به حاشیه رانده شوند. پیامد چنین فرایندی آن است که پیوندهای معنایی گستردهتر پدیده با زمینههای پیرامونیاش تضعیف میشود و تصویر ارائهشده، گرچه از نظر روشی منضبط و تخصصی است، اما ممکن است از جامعیت معنایی فاصله بگیرد. به بیان دیگر، تخصصیشدن و قطعهقطعهشدن معرفت در قالب مقالات، نوعی «برش تحلیلی» بر واقعیت تحمیل میکند که همزمان امکان تعمیق تحلیلی را فراهم میسازد و در عین حال، خطر گسست از کلیت زمینهای پدیده را نیز در پی دارد.
مجموع این روندها به بحرانی عمیقتر در هویت علمی میانجامد: آیا هدف حل مسئله ایران است یا دیدهشدن در نظام رتبهبندی جهانی؟ این دو الزاماً همراستا نیستند. در حوزههایی مانند مدیریت و کارآفرینی اجتماعی، مفاهیم بومی نظیر قرضالحسنه یا وقف یا حذف میشوند یا به واژگان غربی تقلیل مییابند. در نتیجه، پدیده ایرانی بهدرستی فهم نمیشود و امکان تولید نظریه بومی تضعیف میگردد. در نهایت، مسئله صرفاً فرم مقاله نیست، بلکه «فرمزدگی» است؛ وضعیتی که در آن قالبهای استانداردشده امکان روشهای بدیل تولید دانش را محدود میکنند و جهانشمولسازی علم به بهای کاهش تکثر معرفتشناختی تحقق مییابد. غلبه فرم بر محتوا در این سطح خود یک پدیده استعماری است. صورتبندی مقاله که تعداد کلمات، چارچوب مفهومی مسلط و ژانر خاص نوشتار و سبک ارجاع از یک فرم خاص پیروی میکند ممکن است پژوهشگر را به این سمت سوق دهد که به جای پیگیری مسئله واقعی در پی انطباق با فرم مشخصشده باشد و زبان و روایت بومی حذف یا تعدیل میشود تا با استانداردهای ژورنالهای بینالمللی سازگار گردد. این ترجیح، با تحمیل هنجارهای معرفتی محدود و غالباً غربمحور، شیوههای متنوع بازنمایی دانش، زبانها و کنشهای فرهنگی را به حاشیه میراند (Silova and Niyozov, 2020) . چنین رویکردی تنوع معرفتی را هموار و تخت میکند، سلسلهمراتبهای استعماری را بازتولید میکند و امکانهای استعمارزدایانه را محدود میسازد.
با الهام از تحلیل قدرت/دانش در اندیشه Michel Foucault (1975) میتوان گفت فرم مقاله یک «تکنولوژی انضباطی» است که پژوهشگر را به نوع خاصی از استدلال عادت میدهد، برخی روایتها را مشروع و برخی را نامشروع میکند، مرز میان «علمی» و «غیرعلمی» را تثبیت میکند و به این معنا، فرم صرفاً ابزار بیطرف نیست؛ بلکه مرزهای معرفتی را تعیین میکند. بر این اساس، آنچه در این تحلیل آشکار میشود صرفاً نقد یک قالب نوشتاری یا یک شاخص ارزیابی نیست، بلکه نقد آرایش نهادی و معرفتیای است که از طریق مقالهمحوری، کمّیسازی افراطی، هژمونی زبانی و وابستگی نظری بازتولید میشود؛ آرایشی که در آن انطباق جایگزین خلاقیت، کمّیت جایگزین مسئلهمندی، و دیدهشدن جهانی جایگزین پاسخگویی به نیازهای زمینهای میشود و بدینسان، استعماریت معرفتی در سطح ساختار، فرم و زیستجهان پژوهشی تثبیت میگردد.
References
Anderson, W., 2009. From subjugated knowledge to conjugated subjects: science and globalisation, or postcolonial studies of science?. Postcolonial Studies, 12(4), pp.389-400.
Barros, A. and Alcadipani, R., 2023. Decolonizing journals in management and organizations? Epistemological colonial encounters and the double translation. Management Learning, 54(4), pp.576-586.
Boidin, C., Cohen, J. and Grosfoguel, R., 2012. Introduction: From University to Pluriversity. Human Architecture: Journal of the Sociology of Self-Knowledge, 10(1).
Foucault, M. and Mailänder, E., 1975. Surveiller et punir (Vol. 225, p. Na). na.
Grosfoguel, R., 2011. Decolonizing post-colonial studies and paradigms of political-economy: Transmodernity, decolonial thinking, and global coloniality. Transmodernity: journal of peripheral cultural production of the luso-hispanic world, 1(1).
Harding, S. ed., 2011. The postcolonial science and technology studies reader. Duke University Press.
Kandiyoti, D., 2002. POST-COLONIALISMCOMPARED: POTENTIALSANDLIMITATIONSINTHEMIDDLEEASTANDCENTRALASIA. International Journal of Middle East Studies, 34(2), pp.279-297.
Kerr, J., 2014. Western epistemic dominance and colonial structures: Considerations for thought and practice in programs of teacher education. Decolonization: Indigeneity, education & society.
Nichols, R., 2010. Postcolonial studies and the discourse of Foucault: Survey of a field of problematization. Foucault Studies, pp.111-144.
LeBlanc, S. and Kinsella, E.A., 2016. Toward epistemic justice: A critically reflexive examination of ‘sanism’and implications for knowledge generation. Studies in social justice, 10(1), pp.59-78.
Odabaei, M., 2022. Social Histories of Iran: Modernism and Marginality in the Middle East. Stephanie Cronin (Cambridge, UK: Cambridge University Press, 2021). Pp. 309. 29.99 paper. ISBN: 9781108120289. International Journal of Middle East Studies, 54(2), pp.405-407.
Patel, S., 2021. Sociology’s encounter with the decolonial: The problematique of indigenous vs that of coloniality, extraversion and colonial modernity. Current Sociology, 69(3), pp.372-388.
Patel, S., 2023. Anti-colonial thought and global social theory. Frontiers in Sociology, 8, p.1143776
Prasad, A., 1997. Provincializing Europe: Towards a post-colonial reconstruction: A critique of Baconian science as the last stand of imperialism. Studies in Cultures, Organizations and Societies, 3(1), pp.91-117.
دیدگاهها